درحالیکه بحران را با خسارتهای ملموس میشناسند، این پدیده میتواند آثار به مراتب مخربتری داشته باشد. بر این اساس، سیاستهای نادرستی که به واسطه بحران تشدید میشوند، کارکرد نهادها را تحلیل میبرند و شکاف انتظارات عمومی و توان اجتماعی، انسجام اجتماعی را تهدید میکنند.
نظریههای اقتصادی، کالاهای عمومی را با دو خصوصیت «رقابتناپذیری» و «استثناناپذیری» تعریف میکنند؛ اما در دنیای واقعی، مرز این تعریف با خدمات ضروریِ غیرعمومی کاملا بهم میخورد. وظایفی چون امنیت و دفاع مرزی تعریف مشخصی دارند؛ با این همه، بخش زیادی از مداخلههای دولتی در حوزههای آموزش، درمان و زیرساخت اتفاق میافتند؛ بخشهایی که شاید با تعاریف کهنه کالای عمومی منطبق نباشند، اما چون منافع همگانی (آثار خارجی مثبت) دارند، حضور دولت را توجیه میکنند.
امروزه توافق نسبتا گستردهای وجود دارد که بازار، هرچند ساز وکاری قدرتمند برای تخصیص منابع است، در تامین برخی کالاها و خدمات با محدودیت مواجه میشود و در چنین مواردی، وجود دولت میتواند از نظر اقتصادی توجیهپذیر باشد. البته، این توافق به معنای پذیرش بیقیدوشرط مداخله دولت نیست؛ برخی اقتصاددانان مکتب اتریشی و بهویژه موری روتبارد، حتی استدلال نظریه کالاهای عمومی را هم به چالش کشیدهاند؛ روتبارد حتی وجود یک دولت حداقلی برای دفاع، پلیس و دادگاهها را نیز ضروری نمیدانست و معتقد بود این خدمات هم میتوانند از طریق ترتیبات داوطلبانه و خصوصی ارائه شوند. با اینحال، میتوان گفت تامین کالاهای عمومی یکی از معدود حوزههایی است که مداخله دولت در آن از پذیرش نسبتا گستردهای در میان اقتصاددانان برخوردار است.
کالای عمومی کالایی است که منافع آن معطوف به غیر است؛ این کالا غیرشفاف است و نمیتوان کسی را از مصرف آن مستثنا کرد. این کالا همچنین رقابتپذیر نیست؛ ازاینرو منحنیهای معمول عرضه و تقاضا برای آن قابل استفاده نیستند و هزینه تمامشده آن نیز بر اساس چارچوبهای معمول هزینه تمامشده در اقتصاد خرد محاسبه نمیشود. تولید و تهیه کالای عمومی یک هزینه کلی دارد و پس از تولید، همگان میتوانند از آن استفاده کنند و هزینه تولید نهایی آن به صفر نزدیک میشود. همین که کالای عمومی، مانند نظم عمومی، تولید و عرضه شد، همه مردم، خواهناخواه، از آن استفاده میکنند.
هر بار که بحث کوچکسازی یا بزرگشدن دولت مطرح میشود، یک پرسش بنیادین دوباره جان میگیرد: اساسا دولت برای چه به وجود آمده است؟ آیا دولت باید تولیدکننده، تاجر، کارفرما، بانکدار، صنعتگر و حتی بنگاهدار باشد یا آنکه رسالت اصلی آن در جای دیگری تعریف میشود؟ اقتصاددانان، فیلسوفان سیاست و نظریهپردازان حکمرانی طی بیش از یک قرن گذشته پاسخ نسبتا روشنی به این پرسش دادهاند. دولت پیش از هر چیز نهادی است که باید «کالاهای عمومی» را تامین کند؛ کالاهایی که بازار به دلیل ویژگیهای ذاتی خود قادر به تولید کارآمد آنها نیست یا اگر هم تولید کند، جامعه با کمبود، نابرابری یا شکست بازار مواجه خواهد شد. از همین نقطه، مفهوم کالای عمومی به یکی از مهمترین پایههای نظری دولت مدرن تبدیل شد.