ساختن آینده‌ در جایی دیگر! + فایل صوتی

پدر پشت فرمان مانده. مادر به سمت صندلی عقب برگشته و فرزندش را نگاه می‌کند؛ همان فرزندی که سال‌ها برای بزرگ شدنش صبر کرده‌اند، برای مدرسه رفتنش، دانشگاه رفتنش و اولین شغلش. چمدانش را از صندوق عقب بیرون می‌آورد. چند قدم بیشتر تا ورودی فرودگاه نمانده، اما هیچ‌کدام دل رفتن ندارند. کسی دلش نمی‌خواهد حرف بزند. پدر چیزهایی می‌گوید که بارها گفته: «مواظب خودت باش.» «اگر چیزی لازم داشتی بگو.» مادر بیشتر نگاه می‌کند تا حرف بزند؛ اشک‌ها پشت پلک‌هایش می‌مانند. فرزند می‌خندد شاید برای اینکه غم دل پدر و مادر را کمتر کند. هیچ‌کدام نمی‌دانند این خداحافظی برای چند ماه است یا چند سال. شاید خود فرزند هم هنوز جواب این سوال را نداند. آنچه از این فرودگاه خارج می‌شود فقط یک چمدان و یک مسافر نیست. سال‌ها هزینه خانواده برای آموزش، مهارت و پرورش یک انسان نیز با او از کشور خارج می‌شود؛ سرمایه‌ای که ساختنش زمان برده و بازتولیدش نیز آسان نیست.

چند متر آن‌طرف‌تر، فرودگاه به کار معمول خودش ادامه می‌دهد. مسافران می‌آیند و می‌روند، هواپیماها بلند می‌شوند و روی نمایشگرها نام شهرهای مختلف ظاهر می‌شود؛ اما برای این خانواده، رفتن فقط به معنای دور شدن یک فرزند نیست. آینده‌ای که سال‌ها برای او در کنار خود تصور کرده بودند، حالا باید در جغرافیایی دیگر شکل بگیرد. اما همین تصویر را می‌توان در مقیاسی دیگر در اقتصاد دید. سرمایه نیز، به شکلی دیگر، زمانی جابه‌جا می‌شود که صاحب آن آینده دارایی خود را در جغرافیایی دیگر مطمئن‌تر، قابل‌پیش‌بینی‌تر یا جذاب‌تر ببیند.

این دو تصمیم یکی نیستند. مهاجرت یک متخصص با انتقال دارایی یک کارآفرین تفاوت دارد. مهاجرت درباره مسیر زندگی و کار یک انسان است و انتقال دارایی درباره مدیریت ریسک و بازده سرمایه. حتی نباید هر مهاجرتی را «فرار مغزها» و هر انتقال دارایی را «خروج سرمایه» دانست. مهاجرت می‌تواند فرصت تازه‌ای برای فرد ایجاد کند و نگهداری بخشی از دارایی در خارج نیز می‌تواند بخشی از مدیریت ریسک باشد. پس مساله، صرف جابه‌جایی انسان یا پول نیست. مساله از جایی جدی می‌شود که این انتخاب‌ها به الگویی پایدار تبدیل شوند؛ الگویی که در آن، ساختن آینده در جایی دیگر، برای بخشی از انسان‌ها و سرمایه‌ها از ساختن آن در داخل کشور جذاب‌تر به نظر برسد.

سرمایه‌گذار فقط درباره امروز تصمیم نمی‌گیرد. وقتی دستگاه جدیدی برای کارخانه می‌خرد، سرمایه‌اش را برای چند سال آینده در یک فعالیت مولد متعهد می‌کند. استخدام نیروی جدید، توسعه خط تولید یا ورود به یک بازار تازه نیز همین ویژگی را دارد. چنین تصمیم‌هایی زمانی آسان‌تر می‌شوند که صاحب کسب‌وکار بتواند درباره فردا با درجه‌ای از اطمینان فکر کند. اما نااطمینانی فقط احتمال زیان نیست. ناتوانی در پیش‌بینی شرایط آینده نیز هزینه اقتصادی دارد. وقتی کارآفرین نمی‌داند چند سال بعد قواعد بازی، هزینه‌ها، امکان توسعه یا شرایط فعالیت چگونه خواهد بود، ممکن است افق تصمیم‌گیری خود را کوتاه‌تر کند. در چنین شرایطی، دارایی‌ای که سریع‌تر نقد یا منتقل می‌شود، می‌تواند جذابیت بیشتری پیدا کند؛ نه لزوما به این دلیل که بازده بیشتری دارد، بلکه چون امکان خروج بیشتری به صاحب آن می‌دهد. قابلیت خروج، در محیطی با نااطمینانی بالا، خودش به یک ارزش اقتصادی تبدیل می‌شود. این تفاوت مهم است. گاهی مساله این نیست که سرمایه‌گذار نمی‌خواهد سرمایه‌گذاری کند؛ مساله این است که نمی‌خواهد تمام سرمایه خود را در تصمیمی قفل کند که افق آن برایش قابل‌پیش‌بینی نیست.

برای نیروی انسانی نیز داستان مشابهی، البته با تفاوت‌های مهم، وجود دارد. متخصص فقط دستمزد امروز را مقایسه نمی‌کند. او درباره مسیر شغلی، امکان پیشرفت، امنیت، کیفیت زندگی و آینده خانواده‌اش نیز تصمیم می‌گیرد. ممکن است درآمد بالاتر یکی از دلایل مهاجرت باشد؛ اما پرسش عمیق‌تر این است که او زندگی حرفه‌ای و خانوادگی خود را چند سال بعد در کجا قابل‌پیش‌بینی‌تر می‌بیند. اما تصمیم‌های بزرگ افراد فقط با محاسبه درآمد و هزینه گرفته نمی‌شوند. اعتماد، احساس امنیت، تعلق و امید به آینده در آنها سهم بزرگی دارند. یک متخصص ممکن است بپرسد: «اگر بمانم، پنج سال دیگر زندگی من چه شکلی خواهد داشت؟» سرمایه‌گذار همین نگرانی را به زبان دیگری بیان می‌کند: «اگر پنج سال دیگر سرمایه‌ام را اینجا نگه دارم و توسعه بدهم، ارزش و امنیت آن چه وضعی خواهد داشت؟»

این دو سوال یکی نیستند، اما هر دو به یک متغیر مهم گره خورده‌اند: تصویری که فرد از آینده دارد. این تصویر فقط با محاسبه شخصی ساخته نمی‌شود. رفتار دیگران نیز بر آن اثر می‌گذارد. وقتی یک دوست مهاجرت می‌کند، بعد همکار سابق و سپس یکی از اعضای خانواده، رفتن برای نفر بعدی دیگر تصمیمی کاملا ناشناخته نیست. او مقصد را می‌شناسد، تجربه دیگران را در اختیار دارد، برای پیدا کردن خانه و کار اطلاعات بیشتری دارد و شاید کسی در آن سوی مسیر منتظر او باشد. شبکه‌ای که با مهاجرت نفر اول شکل گرفته، هزینه عملی و روانی مهاجرت نفر بعدی را کاهش می‌دهد.

در مورد سرمایه نیز شبکه‌ها می‌توانند همین اثر را داشته باشند. وقتی یک فعال اقتصادی می‌بیند همکارانش بخشی از دارایی یا فعالیت خود را به خارج منتقل کرده‌اند، اطلاعات، ارتباطات و گزینه‌هایی در اختیار او قرار می‌گیرد که پیش‌تر نداشت. تصمیم یک نفر ممکن است برای نفر بعدی به نشانه‌ای از آنچه در شرایط موجود تصمیمی عقلانی تلقی می‌شود، تبدیل شود. به این ترتیب، یک تصمیم فردی می‌تواند آرام‌آرام به انتظار جمعی تبدیل شود. اگر خانواده‌های بیشتری آینده تحصیلی و حرفه‌ای فرزندانشان را بیرون از کشور تصور کنند، تعریف موفقیت نیز می‌تواند تغییر کند. اگر کارآفرینان بیشتری به جای توسعه ظرفیت تولید، به حفظ قابلیت انتقال دارایی فکر کنند، خود معنای سرمایه‌گذاری مطمئن تغییر خواهد کرد.

مشکل این نیست که مردم دارایی خارجی دارند؛ مشکل این است که سرمایه‌گذار به جای اینکه درباره توسعه ظرفیت تولید فکر کند، بخشی از تصمیم خود را به قابلیت خروج اختصاص دهد. رفتارهای فردی، وقتی تکرار می‌شوند، می‌توانند به هنجار جمعی تبدیل شوند. مساله زمانی برای اقتصاد جدی‌تر می‌شود که این رفتارها به یک چرخه خودتقویت‌شونده تبدیل شوند. کاهش سرمایه انسانی می‌تواند بر بهره‌وری و ظرفیت تولید اثر بگذارد. اگر سرمایه‌گذاری مولد نیز برای مدتی طولانی کاهش یابد، ظرفیت رشد آینده محدودتر می‌شود. فرصت‌های کمتر می‌تواند تصور افراد از آینده را ضعیف‌تر کند و همین تصور، انگیزه بیشتری برای مهاجرت یا انتقال دارایی ایجاد کند.

این چرخه البته قطعی نیست. مهاجرت می‌تواند برای فرد و خانواده فرصت بسازد و ایرانیان خارج از کشور می‌توانند دانش، شبکه و سرمایه را به اقتصاد ایران متصل کنند. نگهداری بخشی از دارایی در خارج نیز می‌تواند اقدامی معمول برای مدیریت ریسک باشد. بنابراین نمی‌توان هر مهاجرت یا هر انتقال دارایی را نشانه یک مشکل اقتصادی دانست. مساله از جایی آغاز می‌شود که گزینه خروج، به‌تدریج از گزینه ماندن و ساختن جذاب‌تر شود. در این نقطه، ملامت کسی که چمدانش را بسته یا سرمایه‌اش را از کشور بیرون برده، آسان‌ترین کار و کم‌فایده‌ترین واکنش است. فردی که مهاجرت می‌کند لزوما درباره کشورش داوری نکرده، او درباره آینده زندگی خودش تصمیم گرفته است. سرمایه‌گذاری که بخشی از دارایی‌اش را منتقل می‌کند نیز لزوما قصد ترک اقتصاد ایران را ندارد؛ او فقط می‌خواهد امکان انتخاب خود را حفظ کند.

اگر قرار است این روند تغییر کند، باید خود محاسبه تغییر کند. ماندن برای متخصص باید از نظر فرصت حرفه‌ای، درآمد، امنیت و امکان برنامه‌ریزی برای آینده انتخابی قابل‌رقابت باشد. برای سرمایه‌گذار نیز باید سرمایه‌گذاری بلندمدت و توسعه تولید، در مقایسه با نگهداری دارایی‌های قابل‌انتقال، نسبت قابل‌قبولی میان بازده، ریسک و افق زمانی ایجاد کند. این اتفاق با یک تصمیم کوتاه‌مدت یا یک شعار حاصل نمی‌شود. اعتماد به آینده از تجربه‌های انباشته ساخته می‌شود. سرمایه‌گذار از آنچه در محیط کسب‌وکار می‌بیند، یاد می‌گیرد و خانواده نیز آینده فرزندش را با تجربه خانواده‌های دیگر مقایسه می‌کند. به همین دلیل، شاید پرسش اصلی درباره مهاجرت و خروج سرمایه دیگر این نباشد که «چرا می‌روند؟» این سوال پاسخ‌هایی درباره درآمد، فرصت شغلی، شرایط اقتصادی و امنیت به دست می‌دهد؛ اما یک قدم عقب‌تر از مساله اصلی است.

پرسش مهم‌تر این است: چگونه به جایی رسیدیم که بعضی افراد و سرمایه‌ها، آینده پنج سال بعد خود را بیرون از اینجا قابل‌اعتمادتر می‌بینند؟

اگر پاسخ را فقط در رفتار مهاجر یا سرمایه‌گذار جست‌وجو کنیم، احتمالا مساله را وارونه دیده‌ایم. رفتن، در بسیاری از موارد، آخرین حلقه زنجیره‌ای از تصمیم‌هاست که خیلی پیش‌تر آغاز شده است. آن روز که اتومبیل جلوی فرودگاه می‌ایستد، تصمیم رفتن دیگر گرفته شده است: خیلی زودتر؛ زمانی که ماندن، کم‌کم از تصویر آینده کنار رفت. شاید مهم‌ترین چیزی که در این میان جابه‌جا می‌شود، پول یا حتی نیروی انسانی نباشد؛ تصویر آینده است. اگر این تصویر به‌تدریج در جایی دیگر شکل بگیرد، مساله دیگر فقط این نیست که چگونه جلوی رفتن را بگیریم. مساله این است که چگونه ماندن را دوباره به انتخابی تبدیل کنیم که بتوان برای آینده روی آن حساب کرد.

*  جامعه‌شناس

سرمقاله امروز روزنامه دنیای اقتصاد را بشنوید:

حجم فایل صوتی:16.38M | مدت زمان فایل صوتی :00:11:55